خرید بک لینک
مادرش آلزايمر داشت...بهش گفت: مادر يه بيماري داري که به همين دليل بايد ببريمت خانه سالمندان.مادر گفت: چه بيماري؟پسر گفت: آلزايمر..يعني همه چيز را فراموش ميکني.مادر گفت: انگار خودتم همين بيماري رو داري؟پسر گفت: چطور؟مادر گفت: انگار يادت رفته براي بزرگ شدنت چه زحمتايي کشيدم..چقدر سختي کشيدم تا بزرگ شدي...کمر خم کردم تا قد کشيدي...پسر کمي فکر کرد و گفت: مادر منو ببخش.مادر گفت:چرا؟پسر گفت: براي کاري که ميخواستم بکنم.مادر گفت: کدوم کار...؟

برچسب: نویسنده: مهراد حکیمی تاريخ: جمعه 24 مهر 1405 ساعت: 16:10

دلم مادر ميخواهد...

دلم مادر ميخواهد و بوي گلهاي چادر نمازش و صداي چرخش چرخ خياطي اش که آسمان را به زمين مي دوخت...دلم مادر ميخواهد تا دوباره عطر ياس را به ايوان خانه مهمان کند...دلم مادر ميخواهد تا لالايي هايش خواب غفلت را از سرم بپراند...دلم همان زن راست قامت عاشق را ميخواهد...بگذار همه به کودکي ام بخندند اما من دلم مادرم را ميخواهد...

برچسب: نویسنده: مهراد حکیمی تاريخ: جمعه 24 مهر 1405 ساعت: 16:10

پشتم به تو گرم است،نميدانم اگر تو نبودي زبانم چطور ميپرخيد که صدايت نکنم!راستش را بخواهي گاهي حتي با تو کاري ندارم اما براي دل خودم صدايت ميزنم، بابا...آنقدر با دستهايت انس گرفته ام که گاهي دلم لک ميزند دستانم را بگيري...هر بار دستانم را ميگيري خيالم راحت ميشود ميدانم که هوايم را داري و من ميان ازدحام غريبي گم نميشوم و تو دستانم را محکم گرفته اي بابا...

برچسب: نویسنده: مهراد حکیمی تاريخ: جمعه 24 مهر 1405 ساعت: 16:10

پدر پير شده...

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ميفهمي که پدر پير شده،وقتي داره صورتشو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ميفهمي که پدر پير شده، وقتي بعد از غذا يه مشت دارو ميخوره ميفهمي که چقدر درد داره و هيچي نميگه... و وقتي ميفهمي که نصف موهاي سفيدش بخاطر غصه هاي تو هستش اونوقته که دلت ميخواد از غصه بميري...

برچسب: نویسنده: مهراد حکیمی تاريخ: جمعه 24 مهر 1405 ساعت: 16:10

صفحه بندی